با درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود گرمیییییییییییییییییی خدمت دوستان گلم

سارا ،مهشید،پردیس، نگین،زهراو نیلوفر خسته نباااااااااااااااااااااااااااااشید بابت امتحانات

منم بعد از یک ماه و ده روز و ساعتشم نمیدونم(میدونم دوماه نشد ولی خب) برگشتم ولی قطعی نیست که بمونم

همانطور که دوستان گفتن امروز امتحانات به سر رسید و ماهم تصمیم گرفتیم به کلبه ی خاطرات سری بزنیم. البته کسی که سراغ ما رونگرفته  تو این مدت ولی باش طوری نیست

فهمیدم که دنیا پنج روزه. میگذره.باید ازش استفاده کرد.

امروزم تو مدرسه دو سه تا عکس گرفتم یاد خودمون افتادم ژسو یادته سارا؟ تو اون عکسه؟

امسالم برای ماسال پر دعوایی شده. یه هفته پیش تو پارک گلستان بدجور دعوامون شد با یه عده پسر بی شاخ و دم آشغال که تازه به سلاح سرد مجهز بودند.البته من کوتک نخوردم ولی یکی از پسردایی هام انواع شکنجه هارو دید.کمربند،زنجیر،پنجه بکس،لگد،مشت،سیلی،و پشت چاقو.بیچاره چون تعدادشون زیاد بود نتونست دفاع کنه. البته به خاطر اینکه چیزی نشه پسرخاله ام بردش و نذاشت کاری بکنه تا یه موقع اوضاع بدتر بشه.چون اونم زود عصبانی میشه. اون یکی پسر خاله امم  تازه پشت کمرش زخم شده بود با زنجیر زدنش.همشم تقصیر من بود ببخشید ازهمین جا معذرت میخوام

خلاصه اینو گفتم که حرف سارا ومهشیدو کامل کرده باشم از بیشعوری این پسرا

سارا یه خاطره از بچگیم که تازه دوماهه فهمیدمش ومامانم برام تعریف کردنو برات مینویسم بروتو ادامه مطلب

 

در ابتدا باید بدونی چون مامان من شاغل هستن من از سه سالگی تو خونه تنها میموندم و مامان میرفتن سرکار. منم کارتون البته از شبکه ی بوم رنگ آمریکا(حسرت به دل موندم مدرسه ی موشها  تلویزیون خودمون روببینم)میدیدم.(برنامه کودک مورد علاقه ام اسگوبیدو بود یادش بخیر). نقاشی میکردم گاهی هم مامان برام عدس و لوبیا میذاشتن تا پاک کنم. فکر کنم بچه که بودم بیشتر کار میکردم. خلاصه یه بار مامان میان خونه ومیبینن که من پشت در ایستادمو دارم گریه میکنم میپرسن چی شده گلی جونم؟

ـ

ـچی شده مامان

ـ .خاری خاری خاری

ـ چی میگی

ـخاری

دوستان منظور بخاری بوده.اون موقع تو اون سن اشتباه لپی زیاد بوده

-بخاری چی؟

وبا عجله میان داخل خونه و میبینن که رو بخاری پلاستیک آب شده بوده

نیم ساعت قبل

من حوصله ام سر رفته و یه پلاستیک بر میدارم تا باهاش بازی کنم. بادش میکنم و میپرونمش بالاو پایین و بعد دووووووووووووووووووووووووووووووووم. پلاستیک میفته رو بخاری ومن سعی میکنم برش دارم ولی میچسبه و ...

نیم ساعت بعد

-طوری نیست عزیزم فدای سرت چرا گریه میکنی؟ خودت چیزیت نشد

_نچ...

.

.

پوووووووووووووووووووووووووووووو پووووووووووووووووووو(فوت کردن انگشتان)

بله نه تنها پلاستیک سوخته بود دستای منم سوخته بوده و من چون اول از بابت بخاری میترسیدم هیچی نگفتم ولی وقتی خیالم از بابت بخاری راحت شده تازه سوزش دستامو حس کردم و شروع کردم فوت کردنشون

مامانم میگفتن رو تک تک انگشتات تاول زده بود.توهم گریه میکردیو فوتشون میکپردی.برا همین الان هیچی انگشت ندارم.همشو قطع کردن. میبینی مظلومیت تا چه حد

تازه یه بارم نون خشکه فروخته بودم. مامانم میگفتن اومدم خونه دیدیم پلاستیک نون خشکه خالیه گفتم گلناز نونا کو؟ منم گفتم : مامان فلوختمشون ولی آقاهه بهم پول نداد.فک کنم نونش خوب نبود که پولشونداده

یه بچه سه ساله بره به یه وانت" نون خشکه خریداریم" نون بفروشه آخه من چرا اینقدر .....خوبه ندزدیدم وگرنه الان شما از نعمتی مثه من بی بهره بودید

نتیجه گیری اخلاقی:

1.       مظلومیت بیش از حد من

2.       قانع بودن تا حدی که توپو ول کنی بری سراغ پلاستیک

3.       حساسیت من روی وسایل خانه از قبیل بخاری یاهمون خاری

4.       علاقه به شرکت در فعالیت های اقتصادی وبازیافت

5.       ودر آخر درآینده من ورشکست میشم چون هرکی میرسه پولمو نمیده منم میگم حتما خوب نبوده

سارا جون میسپرمت به خدا .دوووووووووووووووووووست دارم نازنینم .راستی عکساروهم ندیدم برام بفرست. قربووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونت بووووووووووووس

بدروووووووووووووووووووووووووووووود