گلناز جدی میشود
واما تازگیا شدیم خنثی کننده ی دعوا
رفته بودیم با خاله ام دختر داییم(طبق معمول) سه تایی بگردیم داشتیم قدم میزدیم تو یه محل عمومی و شلوغ. ماهم داشتیم میخندیدیم که سرمو که بلند کردم دیدم یه ایل پسر دارن میدوند طرفم. قند تو دلم اب شد گفتم هووووووووووووووووووووووووووووول نکنید من قصد ازدواج ندارم...نه بابا شوخی کردم از ترس گفتم نکنه میخوان بیان بزننم.دست خاله امو کشیدم(روش خیلی حساسم) کنار به دخترداییمم گفتم بیا کنار. چندتا پسر دعواشون شده بود داشتن مثه گاو(بلا نسبت دوستان و بقیه)میدوییدند این طرف اون طرف یکیشون یه چیزی دسش گرفته بودا میدویید ک برسه به یکی حسابشو بذاره کف دستش اون بیچاره هم دوتاپا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفته بود فرار میکرد که شتررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررق....دووووووووووووووف....بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم... شررررررررررررررق..برخورد کرد به ی خانومی که جلوی ما ایستاده بود خانومه با سر افتاد روزمین. مثه یه تیکه گوشت پخش زمین شد..دیگه نمیتونست بلند شه پاش پیچ خورده بود یا به نظر منم که ترم سه پزشکی ام شکسته بود
دخترداییم دستشو گرفته که از تو دعوا بیارتش کنار منم کفششو از رو زمین برداشتم پسراهم ریخته بودن روهم و دعوا میکردن دومتر اون طرف تر ما. من ی نگاه به خانومه ک داشت گریه میکرد یه نگاهم به پسرا یه نگاه ب خدا کردم. (صحنه آهسته. باد موهامو تکون میداد و شعله های آتش همه جا بودن و منم کتمو انداختم رو شونه ام)گفتم خدایا به امید تو تمام قدرتم جمع کرد و چنان دادی زدم که به جون این سارا و مهشید بیست سی تا پسر و مرد و زن و پیر و جوون و بچه که داشتن دعوا رو و اون خانومه رو تماشا میکردن ساکت شدن. حواسم به اون دوتا پسره ک دعوا میکردن نبود تا عکس العملشونو ببینم. اینا رو با فریاد بلند بخونیین.گفتم:
شمااااااااااااااااااا خجالت نمیکشید(فریا یادت نره)
بی فرهنگ ها وحشی ها
یه مشت عوضی عین گراااااااااااز به جون هم ریختین
دیگه واستون ناموس معنی هم داره؟
انگار نه انگار اینجا جز خودتون بقیه هم هستن
مگه سر گردنه است
عقده دعوا دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کارتون این شده که مثه یه مشت وحشی به جون هم بیفتید
براتون متاسفم
و......
داشتم دادمیزدم و همچین کیف کرده بودم همه داشتن گوش میدادن بهم رفته بودم تو فاز دکی جون که خالم که داشت به خانومه کمک میکرد بهم گفت بسه دیگه.زد تو برجکم تازه داشتم میوفتادم رو دور
به صورت حضار نگریستم تا اثرات سخنانمو ببینم دیدم همه مبلغی سرخ و مبلغی سفید شدند و دایم میپرسیدن از ماکه چی شده منظورشون اون خانومه بود ک دختر داییم از کوره در رفتو گفت ایییی زهر مار هی میگن چی شده. دسته گلی که خودتون به آب دادین من رفتم طرف خانومه تا ببینیم باید چیکار کنیم اصن حالش خوب نبود دیدم یه مردی اون وسط داره میگه چیزی نشده حالش خوبه طوری نشده که فقط خورده رو زمین میخواستم بگم مرتیکه کووووووووووری؟ دیدم رفت دست خانومه رو گرفت فهمیدم شوهر بی غیرتشه حالم داشت بهم میخورد ادم تا این حد بی غیرت زنش میگفت نمیتونم راه برم میگفت چرا میتونی پاشو منم گفتم آقا چی چیو میتونه راه بره ی موقه پاشون شکسته گفت: نهههههه بابااااا خودم میبرمش اون طرف خیابون
میخواستم بخوابونم تو گوشش با عصبانیت محل جرمو تر کردم همین طور ک داشتم راه میرفتم پسرا میگفتن بابا جذبه . از خجالت آب شدم تازه فهمیدم چی جوری داد زدمو چیکار کردم. گفتم کاش دخالت نمیکردم ولی خوب چیکار کنم از کوره در رفتم
به هرحال تا دوساعت هرکی مارو میدید میگفت جذبه
باحال بود البته دلم برا خانومه سوخ با این شوهر ...
همین
ما یعنی "سارا"گلناز"مهشید"پردیس" دوست صمیمی هستیم و این وبلاگ رو برای پایداری دوستی مان درست کردیم.