اینم از امروز"سارا"
این شعر فردون مشیری رو خیلی دوست دارم واسه همین گذاشتمش
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گویا مرده و سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد اثر ا ز سایه به دیوار نماند
کس نپرسید کجا رفت که بود که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه تنگ جسم در مانده ام از روح جداست
من اگر سایه خویشم یارب روح آواره من کیست کجاست

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۱ ساعت 10:53 توسط 5queens
|
ما یعنی "سارا"گلناز"مهشید"پردیس" دوست صمیمی هستیم و این وبلاگ رو برای پایداری دوستی مان درست کردیم.